تبلیغات
::: تاریخ کرد ::::

::: تاریخ کرد ::::

:[عمومی , ]

به یتی حمزه اغای مه نگور


"به یتی کردی"          " بیت فارسی "

هه مزه مه ردی کارخانی        حمزه مرد کارهای بزرگ ومهم

هیچ به وکاره نازانی       اصلا متوجه این کار نبود

به خووبه قلیانداری         خود و قلیاندارش(چوپوقچی اش)

ده هات له بو دیوانی        بسوی دیوان(محکمه)می امدند

له خواجابیداریان دا           دستگیره در (دق الباب)بصد در امد

حاکم چو باله خانی حاکم          به بالا خانه (طبقه فوقانی) رفت

      خرهی زنجیران ده هات              صدای جرینگ جرینگ زنجیر ها می امد

فه راش گه ینه پیشخانی             فراشها به پیشخانه (راهرو) رسیدند

کاک هه مزه تو ماچی که        کاک حمزه تو ان را ببوس

موقه سسیری دیوانی               ای کسی که از نظر دیوان مقصری

. ...................

سال 1880میلادی

این بیت از حمز اقا منگور گفتگو می کند و بخشی از این رویداد را که در سال 1880 به وقوع پیوست برایمان بازگو میکند. موضوعی که شعله ور شد . چندماه زبانه کشیده و سپس به خاموشی گرائید.

البته داستان از مکریان اغاز نشد ریشه های طولانی وغامض وپیچیده داشت وبر میگشت به کردستان ترکیه و عوامل ایجاد ان نیز بسیار مهم و قابل بحث اند .

این بیت کل ماجرا را از عثمانی تا خاتمه برایمان باز نمیگویید و همانطوری که از اسم ان پیداست علل پیوستن حمزه اقا را به شورش شیخ عبیدالله را شرح می دهدو در این رابطه انچه مربوط به حمزه اقا باشد مطرح می نمایید.

به دیگر سخن اگر ما دنبال داستان حمزه اقا باشیم بیت کامل است و ماجرای پیوستن حمزه اقا را تا کشتن ایشان دقیقا شرح می دهد .

شیخ عبیداله فرزند شیخ طه شمزینی بود. محمد شاه قاجار پدر ناصرالدین شاه که گفته میشود تمایلات صوفیانه داشته در سال (1836)میلادی پنج ابادی در منگور به شیخ طه می بخشدو پانصد تومان پول نیز مشاهره تعیین می نمایید.

در روزگار سلطنت ناصرالدین شاه قاجار حکومت ایران از این تصمیم منصرف می گردد ودر (دسامبر 1872 میلادی-اذرماه 1251 شمسی) از اکراد ارومیه و خوی مالیات مطالبه می نمایید .

انان از پرداخت مالیا ت به حکومت سرباز می زنند و اظهار می دارند که ما تنها به شیخ مالیات میدهیم ودر گذشته هم به او داده ایم واین حقی است که از جانب"محمد شاه"به شیخ داده شده است دولت ایران به منطقه لشکر کشیدو شیخ هم برای حفظ حقوق خویش به (باب عالی )پناه برد حکومت عثمانی والی ارزروم را به تهران فرستاد اما سودی از این کاردیده نشد. شیخ که در جنگ سال (78-1877میلادی)میان عثمانی و روسیه به نفع عثمانی ها وارد جنگ شده و علیه روسها جنگیده بود وتوانسته بود که در (بایزید) روسها را شکست دهد نام و اعتبار خاصی یافته بود.در این هنگام که یک نیروی مسلح بزرگی هم در اختیار داشت کوشش میکرد توجه دولت بریتانییایی کبیر را نیز به خود معطوف نمایید تا او را در ایجاد منطقهای مستقل کرد نشین یاری دهند

اما شیخ بهتر بود از کجا اغا زکند عثمانی یا ایران؟؟

به چند دلیل بهتر دید که از ایران شروع کند:

حمزه اقا رئیس عشیره منگور و فرزند باپیر اقا که 15 سال قبل در خاک عثمانی با شیخ اشنا شده بود به علت کدورتی که با حاکم ساوجبلاغ مکری(مهاباد) پیدا کرده بود از انجا رفت و پس از پانزده سال بار دیگر نزد شیخ رفت ودر یورش شیخ به ایران به نام یه فرمانده نظامی به مهاباد برگشت. اما علت کدورت حمزه اقا با حاکم که منجر به پیوستن او به لشکر شیخ شده بود چه بود؟ بیت این مسئله را روشن می کند.

در سال (1880 میلادی )حکومت ساوجبلاغ مکری (مهاباد) در دست شاهزاده ای کله شق و از خود راضی بود به نام "شاهزاده لطفعلی خان" می افتد.

این شاهزاده مدفع و مغرور با حرص و ولع تما م نشدنی شروع کرده بود به جمع اوری مال ومنال دنیا و هرروز به بهانه ای وحیله ای یکی از روسای عشایر را میگرفت وچیزی از او میگرفت(البته کاملا بشکل باج سبیل).

حاکم برای جمع اوری مالیات و بعضی از امور مربوط به منطقه با حمزه اقا و قادر اقا بحث و تبادل نظر می کرد. یکی از روزها حمزه اقا برای رسیدگی به پارهای از امور شخصی و ملکی از حاکم اجازه رفتن به روستای خودش را می خواهد.ولی حاکم به او اجازه رفتن نمی دهد . حمزه اغا بدون اجازه حاکم به ده می رود . حاکم عجول و از خود راضی در ماه رمضان همان سال نام حمزه اقا را به عنوان بعنوان (یاغی) به شهر ولیعهدنشین مخابره میکند شاهزاده ای که از جانب(اقبال الدواله) حاکم وقت ارومیه برای رفع و رجوع چند کار حکومتی به مهاباد امده بو د با دو کلمه پا در میانی اختلاف بین حمزه اقا و حاکم مهاباد را رفع و کدورت بین انان را زایل می سازد.

چند روز بعد از این اشتی کنان شاهزاده مظفرالدین میرزایی ولیعهد که در بی کفایتی و سستی سرامد بود بدون هیچ گونه مشورت با کسی از تبریز دستور می دهد که حمزه اقا را بازداشت و در زنجیر کنند واین وظیفه را به حاکم مهاباد می سپارد غافل از این که حاکم مهاباد و حمزه اقا با وساطت فرستاده اقبال الدوله اشتی کرده اند و دیگر اختلافی ندارند .نزدیکیهای غروب یکی از همان روز ها حمزه اقا با "حه مه د"برادر زاده اش و"سله مان"قلیاندارش و سه نفر از خدمتکارانش به دارالحکومه می روند تا در انجابرای "عزیز اقای فتاح"که به خاطر مالیات زندانی بود شفاعت کند.در حالیکه خبر نداشت که دستور بازداشت خودش نیز از تبریز رسیده است.

حمزه اقا و حه مه دو سله مان و یک تفنگدارش داخل میشوند و دو تفنگدار دیگر بیرون منتظر می مانند.

"میرزا تقی خان محرر"خبر ورود حمزه اقا را به اطلاع شاهزاده میرساند و شاهزاده هم بدون مطلعی دستور بازداشت او رامی دهد .در حالیکه حمزه اقا و افراد همراهش در اطاق انتظار ملا قات حاکم راداشتند فراش باشی از پله ها پائین امد و فراشی دیگر زنجیر به دست پشت سر او می امد.فراشباشی رو به حمزه اقا کرد و گفت:حضرت والا میفرمایید این زنجیر را بوسیده و سپس به گردنت بیندازی.

حمزه اقا که نمی داند چه خبر است و جریان از چه قرار است می پرسد:کی؟! فراشباشی جواب میدهد شما! حمزه اقا بلند می شودودست به خنجر ش می برد اما انرا از غلاف بیرون نمی اوردهمه از ترس به سویی فرار می کنندوحتی نگهبانان هم پا به فرار می زارند.حمزه اقااز انجا خارج میشود و در حیاط با یک گرهان مواجه می شود اما با همان خونسردی انگار نه انگار یه گروهان تفنگدار برای دستگیری وریختن خون پاکش منتظرندبه راه می افتد.این بار یک حادثه خارق العاده که حمزه اقا هنگامی که به سوی سربازان می رود قلیانش را زمین نمی گزارد وخنجر با یک دست وقلیان در دست دیگر شروع به جنگیدن می کند همانند شیر. در این جنگیدن 7 سرباز را از پای در می اورد ولی بردازاده اش با خدمتکارش کشته می شوند. انگاه رو به افرادی که در ان محل جمع شده بودند میکند ومی گوید:اهای....مردم سابلاغ نگاه کنید بعدا به هم نگید که حمزه اقای منگور ترسیده 7 سرباز را کشتم ولی هنوز نذاشتم حتی یک زغال هم از روی قلیانم بیفته زمین بعد دو تن از خدمتکارنش که زخمی بودند اسب حمزه اقا را نزد ایشان می برند و حمزه اقا سوار بر اسب به سوی خانه حرکت می کند.

ان شب حمزه اقا افرادش را جمع می کند و سواران او با زدن نقاره دور بر شهر را محا صره می کنند. شاهزاده جوان هم از ترس و بدون مشورت با خبرگان دست به اقدامات عجیبی می زند.به فوری این مطلب را به تبریز اطلاع می دهد ودرخواست کمک ویاری می کند.و بدین سان جرقه یک نبرد خونین و در منطقه زده می شود.جنگی که منطقه را تا حوالی تبریز در کام خشم افراد حمزه اقا خواهد سوزاند.از اذربایجان قوای امدادی فرستاده می شود و "محمد حسین خان" محمد صادق خان مقدم"و"رحیم خان چلبیا نلو" هرکدام با سوارن تحت فرمان خود به جانب سابلاغ حرکت می کنند.خبر لشکر کشی به گوش حمزه اقا می رسد. شیخ عبید الله هم که محکم کاری های لازم را انجام داده و خود را بنام "شیخ کمال" که از سادات روستای خالدار بود نزد حمزه اقای منگور مفرستد واورا به سوی خود دعوت می کند.انگیزه پیوستن حمزه اقا به لشکر شیخ همین بود. شیخ بعد از طرح یک نقشه جنگ حمزه اقا را با شیخ عبدالقادر فرزند خویش که ان زمان جوانی 23 ساله بود به منطقه ترگور و مرگور روانه کرد. درقدم اول "محمد اقا مامش"همراه بیوک خان"رئیس قره پاپاق به سابلاغ امدند وبا حاکم سلبلاغ دیدار کردند و گفتند تا شعله های جنگ به یک باره زبانه نکیشیده ودشمن تنها دوهزار و پانصد نفر را همراه دارد بیایید حمله کنیم و حرکت انها را خفه نماییم اما حاکم که به یکباره خود را شکست خورده دید ونتوانست تصمیم به درد بخوری بگیردوبه انان جوابی بدهد.انان چنین دیدند و نخواستند دیگر بیش از این خود رادر انظار زشت جلوه دهند مستقیما به پیش شیخ و استقبال او رفتند وبا لشکر او یکی شدند اما از روی ناچاری و اجبار .

خبر الحاق محمد اقا مامش و بیوک خان به اردوی شیخ به یکباره رشته همه امور را از دست حاکم خارج کرد واو را وحشت زده ساخت و هر چه زودتر از همه دست و پیوندهایش خواست که او را روانه تبریز کنند و خودشان نیز سابلاغ را ترک نمایند.

در 8 دسامبر سال 1880 میلادی حاکم به جانب میاندواب فرار می کند. دو روز بعد از فرار حاکم لشکر شیخ بدون جنگ سابلاغ را تصرف می کند ودر اطراف شهر چادر بر پا می کند.و خانبان خان از سوی حمزه اقا و شیخ عبدالقادر به سمت حاکم شهر مهاباد منصوب می گردد.

هدف تسخیر تبریز است . رو به جانب این هدغ اولین شهر سر راه که باید تسخیر شود میاندواب است . "میری بیک برده سور" دائی شیخ همراه با دویست سوار رو به جانب میاندواب راه می افتد خبر شکست میری بیک به شیخ می رسد .شیخ بعد از مشورت با حمزه اقا لشکری به فرماندهی حمزه اقا متشکل از(منگور.مامش.دهبکری.پیران.گورک. رمک. فیض الله بیگی.زرزا.بیگزاده)روانه میاندواب می گردنند لشکری با نه هزار سوار و هشت هزار پیاده و ده هزار نفر سیاهی لشکر وبی سازمانو خود رای و تنها بقصد تصرف شهر هایی که در سر راه قرار دارند اولین شهر میاندواب

نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1384 و 10:08 ق.ظ توسط سردار.م

ویرایش شده در - و -



مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-


صفحــــــات ...